دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی
/center


دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست...

دوستان گرامی با سلام کلاس آمار مهندسی شامل مباحث تحلیل واریانس و رگرسیون در روز شنبه مورخ ٢٧ شهریور ساعت ٨ تا ١٢ برگزار میشود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط فرهنگ پاکزاد نظرات ()

سلام دوستان عیدتون مبارک اینم یه عیدی

  کوچولو.....

 

 دلم برای روزهای درس تنگ شده

             مگرهمکلاسیان دلشان سنگ شده؟

 سراغی از هم نمیگیرند در این وبلاگ

              چرا؟ فاصله ها چند فرسنگ شده؟

 

فراموش کرده اند مگر به وقت کلاس

              چشمان خواب آلود و اذهان منگ شده

چونکه آید کسی به دست شیرینی

              لبها خندان و دلها مست و ملنگ شده

 

  همه در تلاش برای لغو امتحان و اگر نشد

              سر جلسه یاری رسان و یکرنگ شده

 

  نشستن بر چمن حیاط غافل از اینکه

             باغبان نزدیکمان با شلنگ شده

 

  تولد و کیک و فوت و برفی از شادی

        راستی بهمن هم بزرگ و زبر و زرنگ

شده!

 

  شوخی و پچ پچ و خنده های سر کلاس

            جزواتمان که قورباغه و خرچنگ شده

 

  آخر ترم التماس دعا از برای رحمانی

            دفاترش کمیاب تر از نژاد ایرانی یوز پلنگ شده

 

  سال آخرم تمام شود و رود همه چیز

           به جز نقش خاطره که در یادمان رنگ شده

 

  بسی نکته و من قاصر از گفتن آن زیرا

           چو شعر طولانی شود، قافیه جفنگ شده!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط فائزه اردستانی نظرات ()

زیر ِ لب مدام غر می زدم

از زمین و زمان شکایت داشتم !

آنقدر غر زدم و فکر کردم که متوجه نشدم کی رسیدم به کلاس ...

منتظر بودم استاد حرفی بزند و جبهه بگیرم که همه حرفهایتان کشک است

اگر راست می گویید چرا همه چی دارد بر سر ِ من خراب می شود

اصلآ چرا خدا با من لج کرده است ، چرا هرچه بدبختی است بر سر ِ من نازل کرده است ؟!

استاد گفت صبر کن صبر انقدر ناشکر نباش ، صبر ظفر می آورد صبر آدمی را می سازد

مشکل ِ تو در مقابل ِ خیلی ها هیچ است هیچ

ناشکری نکن .

- نخیر هیچ کس همچون من درد ندارد از این همه سختی ها

من از این وضع ناراضی ام .

استاد گفت فردا بیا اینجا کارت دارم بیا تا نشانت دهم مشکلت چقدر لا علاج و سخت است !!!

.

.

در طول ِ مسیر رادیو ماشین روشن بود

بی اعتنا به رادیو گوش می دادم

داستانی را نقل می کرد از حکیم ِ بزرگ بوذرجمهر :

" بوذرجمهر حکیم ، که زندانی ه انوشیروان بود در جایی تاریک و با بدترین شرایط و اوصاف

روزی انوشیروان شخصی را نزد ِ او فرستاد تا از حالش مطلع شود ؛

نزدش رفتند و گفتند در چه حالی ، گفت :

 اول یقین دارم که خدا حال ِ مرا می بیند و اوست کل ِ شی قدیر و دانا بر احوالم

دوم اینکه یقین دارم هرچه مقدّر باشد اتفاق می افتد پس تلاش ِ بیهوده ثمری ندارد

سوم یقین دارم که صبر اجر دارد و پایانش ظفر و پیروزیست و جزع و فزع هم دردی دوا نمی کند

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم در این شرایط ، شکوه و ناله کنم تا رضای شیطان را دنبال کنم

پنجم هر لحظه انتظار فرج و رهایی دارم و امید دارم

ششم یقین دارم که از این شرایط بدتر هم ممکن بود پیش آید پس شاکرم و راضی به رضای او .

مرد نزد انوشیروان رفت و گفت شرایط زندان به بدترین نحو بود اما روحیه و ایمان ِ او بالا و قوی

انوشیروان وقتی این ها را شنید

گفت حیف است که همچون حکیمی چون او در این زندان عمرش سپری شود آزادش کنید ."

- با خودم گفتم ای بابا اینها همه حرف و حکایته ، اصن اونا ایمانشون قوی و محکمه به من چه ربطی داره

.

.

 

صبح رفتم آنجاییکه با استاد قرارمان بود

گفتم : استاد منتظرم تا با منطقتان راضی ام کنید ،

و امیدوارم که حرفهایتان دوباره شعاری و نصیحت گونه نباشد .

گفت همراه ِ من بیا

داخل اتاق شدیم ؛

رنگم پرید ، حالم آشوب شد ، دل غشه گرفتم

و نتوانستم سرپا بایستم از دیدن حال و روز دختری به این زیبایی و سر حالی .

استاد در گوشم گفت : حاضری مشکلت را با حال ِ این دختر عوض کنی ؟!

.

.

فاطمه دختری بود که ۹ سال سرتاسر ِ بدنش پوست نداشت و لایه ی خارجی بدنش فقط گوشت بود

هر روز باید ۲-۳ ساعت در وان پر از آب می خوابید

تا مادرش بتواند لباسی بر تنش کند تا به بدنش نچسبد

باید کپسولش را خمیر می کردن تا بتواند بخورد ، چون که همه ی بدنش فقط گوشت بود

باید مواظبت می کرد تا بدنش زخمی نشود و چرک کند

باید روزی هزار بار درد و بدبختی می کشید  

اما آنقدر شاد و پرانرژی و امیدوار بود که ...

از استاد می پرسید ینی تا اون زمان که حلقه ی ازدواجمو می خوام بندازم ، دستم خوب می شه ؟!

مادرش هر روز به امید ِ اینکه شاید روزی دوای این درد بیاید زندگی می کرد

و امید داشت و لحظه ای نق نمی زد و مدام لبخند بر لب داشت و ذکری زیر ِ لب ...

.

.

 حالم از خودم بهم خورد حالا فقط به خودم فحش نثار می کردم

از این همه ناشکری از این همه ناسپاسی از این همه بی معرفتی

که تا لحظه ای در تنگنا قرارم می دهد زمین و زمان را بهم می بافم

خدایا غلط کردم خدایا غلط کردم که ناامید شدم و ناشکری ات را کردم

از اینکه چشمانم را بسته بودم و ندیدم

که خدا از صبح الطلوع با نشانه هایش سعی داشت به من بفهماند که اینقدر ناشکر نباشم

از رادیو گرفته تا فاطمه تا ...

اما حیف که چشمان ِ عبرتم بسته بود

و شکر که آگاهم کرد

خدایا غلط کردم باز هم کرم کن و تو ببخش و بر من غضب نکن .

 


پ ن :

- این روزها ناامیدی و ناشکری اپیدمی شده 

چاره اش این است که هر وقت سراغمان آمد

به داشته هایمان فکر کنیم و به اینکه اگر لطفش نبود شاید نداشتیم آن چیزی را که داریم

و این که داریم فقط و فقط بخاطر منّت و لطفی ست که او بر ما نهاده نه هیچ چیز ِ دیگر

شاکر باشیم تا نعمتش را بر ما افزون کند و همواره امیدوار به رحمتش .

- ماجرای  ِ فاطمه کاملآ واقعی ست

این روزها اطراف ما پر اند از فاطمه ها و یا شاید بدتر از فاطمه ها ...

و حقیقتآ اگر عبرت نگیریم از نشانه های خدا ، ناسپاسی کرده ایم در برابر ِ او ...

- خدایا کمکمان کن تا ناسپاس نگردیم و شاکر داشته ها و نداشته هایمان باشیم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط میگ میگ نظرات ()


Design By : Pichak