؟؟؟؟؟ - دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی
/center


دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست...

خواستگاری یک دختر از یک پسر...
پنجشنبه ساعت 5 بعد از ظهر روبروی اینه:پنج شیش سال بود که دیگه روی صورتم جوش غرور سبز نمی شد اما حالا که باید جهت امر خیری قیافه ی میزون داشته باشم این لا مصب ها ول کن سر و صورتم نیستن. اخه حقیقتش برای این خواستگاری که فردا باید بریم اول اونا پا پیش گذاشتن . در اصل شیدا خانم که یکی از بچه های داشکده زبانه .منو تو دانشگاه دیده و پسندیده بعد نمی دونم از کجا شماره ی خونه ی ما رو گیر اورده و زنگ زده جهت خواستگاری از بنده. بزرگترهای خانواده قرار گذاشتن این مراسم نیمه سنتی و نیمه مدرن باشه یعنی پیشنهاد ازدواج از اونابوده ولی تشریفات خواستگاری طبق رسوم ایرانی برگزار بشه . راستی اگه خواستگاری تمام مدرن بود من مجبور بودم چایی تعارف کنم چه بسا انگشتر هم دستم می کردن و می گفتن ما تو رو برای دخترمون نشون کردیم . خوب برای من خوبیت نداشت واسم حرف در می اوردن...


 پنج شنبه ساعت 7 شب: حقیقتش من هنوز شیدا رو ندیدم راستی نکنه خیلی زشته؟ اگه این جوری باشه که مجبورم یه جوری دکش کنم البته طوری که دلش نشکنه مثلا میتونم بهش بگم که من لیاقت شمارو ندارم چون تا چندوقت پیش فکر میکردم که رانت یه جور خوراکیه و ویولن سل یه نوع مرض واگیرداره یه دفعه هم سیگار کشیدم بعد به خاطر اینکه دهنم بوی بد نده روی زبونم ادکلن زدم . توی مراسم خواستگاری هم چایی رو می ریزم توی نعلبکی و فوتش می کنم بعد بلند بلند هورت می کشم . موقع خوردن میوه هم ملچ مولوچ میکنم اصلا خودم رو به خل و چل بازی میزنم .
خدایا نکنه دسیسه و توطئه ای در کاره ؟ شاید اونا از ایادی غرب و امریکای جنایتکارند که با اهداف شوم و استعماری و ابزار فمینیستی سعی در تخریب من دارن ......نکنه موضوع پایان نامه اش خواستگاری دختر از پسره و من هم یکی از موارد تحقیقاتش هستم؟.....نه اخه گاگول تا حالا دیدی که موضوع پایان نامه ی رشته ی زبان تو این مایه ها باشه؟...وای شاید دوربین مخفیه؟...اصلا چرا نفوس بد می زنم بهتره که افکار خوب به ذهنم بخطورانم.. ولی اخه اگه ادم حسابیه چرا منو امتخاب کرده؟ یافتم.....حتما منو به خاطر خصلتهای پهلوونی و مرام و معرفتی که دارم پسندیده...دوستام همیشه بهم میگفتن که فردین رو از روی تو الگوبرداری کردن ولی من باورم نمی شد..تعریف از خود نباشه ولی من بارها پیر مرد ها و پیر زنها رو از خیابون رد کردم چند بارم جام رو توی اتوبوس به اونا دادم تا بشینن

جمعه ساعت7 منزل شیدا خانم اینا: به چشم داماد سر خونه گی خونه بزرگ و قشنگیه و با نهایت سلیقه چیده شده . البته با سلیقه بودنشون رو میشه از انتخاب چنین دامادی بهتر درک کرد. توی فامیلاشون یه چهره ی اشنا می بینم . دایی شیدا فرهاد گلشن استاد ریاضیات ما بود. هیچ وقت یادم نمیره که به خاطر اینکه سر کلاس به جوک بی مزه اش نخندیدم با من لج کرد .

همان شب ساعت 7:05 : هنوز خانواده ها با هم اشنا نشده اند که بنگاه نمک پراکنی گلشن شروع به فعالیت میکنه . مثل همیشه هم خودش بیشتر از بقیه به طنازیهاش می خنده . شکم او توسعه پایدار پیدا کرده بنابراین وقتی که می خنده شکمش با قدرت بیش از 10 ریشتر می لرزه اما نمی دونم چرا این تکانهای شدید باعث کوچک یا لا اقل ورزیده شدن شکمش نمی شه.... توی این فکرا هستم که ناگهان شیدا رشته ی افکارم رو پاره می کنه و میگه: من از شما سوالی ندارم چون با تحقیقاتی که کردم با اخلاق و عقاید شما اشنا هستم . یه ذره فکر می کنم و میگم : شیدا خانم فکر کن ما با هم اختلاف پیدا کردیم شما به من می فرمایید عزیزم دیگه نمی خوام ریخت ماهتو ببینم بنده هم عرض می کنم که دندت نرم برات دعوتنامه نفرستاده بودم که با من ازدواج کنی . اونوقت عکس العمل شما چیه؟ میگه: من به جنبه ی شما ایمان دارم و مطمئنم که چنین اتفاقی نمی افته منم می خندم و میگم : وای چه شاعرانه . حالا میخوام ازتون بپرسم چرا منو انتخاب کردین؟ او با خنده میگه: بالاخره همه جا ادم بدسلیقه پیدا میشه ولی خارج از شوخی شما مزیتهای اخلاقی زیادی دارین که منو جذب کرده . در ضمن امروز متوجه شدم که خیلی هم فشنید .میگم: من کجام خشنه فقط یه خورده ابروهام پرپشته که اونم میتونم به خاطر شما ...شیدا میگه: حتما شوخی میکنید خشن نه فشن یعنی به مد روز لباس میپوشید. وقتی اینو میگه خوشمزگی های منم شروع میشه : اگه میدونستم خوشتون میاد حتما پیراهن صورتیم رو با کت شلوار نارنجیم ست می کردم یه کروات گل منگلی زرشکی هم دارم که به این ست لباسم خیلی میاد در ضمن به شما قول میدم اگه با هم ازدواج کردیم ارزوها و خواسته هاتون رو عملی کنم اما باید ارزوهاتون قول بدن اگه عملی شدن زود ترک کنن.. یه لطیفه هم در مورد رشته ی تحصیلیتون یادم اومد: انگلیسیه داشته غرق میشده هی داد میزنه : هلپ می هلپ. ترکه بهش میگه بهتر نبود به جای انگلیسی شنا یاد می گرفتی؟
جمعه وقت رفتنه: توی ماشین نشستیم . بی بی میگه: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد اما دختره چشم سفید به باباش میگه ددی ...نوه ی گلم سعی کن با فامیل ازدواج کنی کاری که همه کردن مثل خاله و شوهر خالت عمه و شوهر عمه ات عمو و زن عموت یا مادر و پدرت .........
گلگلگلگلگلگلگلگلگل
در مورد پایان داستان میتونین با نظر خودتون یکی از گزینه های زیر رو انتخاب کنین:
1- همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و هفت شبانه روز عروسی برپا میشه
2- علی رغم علاقه ی من خانوادم جواب منفی میدن و او از ناراحتی به صورت من اسید می پاشه
3- خانواده ما جواب منفی نمیدن اما شروط سنگینی میذارن به هر حال هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد
4-مادرم منو از خواب بیدار میکنه و میگه پسرم مدرسه ات دیر شد منم فکرم رو اب میکشم و تو چشمام فلفل میریزم که دیگه از این خوابهای بداموزی دار نبینم
5- شیدا در اثر سو تفاهمی از من بدش میاد و می ره و می نویسه که از دوری من ملالی نیست
6- به سبک داستانهای باور نکردنی: مجری برنامه میاد و می پرسه: ایا این داستان برگرفته از واقعیته یا اینکه حاصل خلاقیت نویسنده ی ماست ؟ بله درست حدس زدید چنین اتفاقی هرگز رخ نداده
7-نویسنده ی داستان به جرم تشویش اذهان عمومی و تشویق به سنت شکنی و ترویج ادیشه های التقاطی به جایی میبرند که دیگر از این غلط ها نکند...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات ()


Design By : Pichak