خاطره ای از دانشکده - دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی
/center


دانشجویان مهندسی صنایع دانشکده ایمنی شهید بهشتی

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو...شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست...

دیروز امتحان ریاضی
1-اولین اتفاق زمانی افتاد که استاد حدادی سر کلاس نمره ها رو خوند و من به این مطلب پی بردم که چقدر به نقشه کشی علاقه دارم! بعد از اون هم همگی با هم تلاش کرده وبعد از حدود دو ساعت همت و ممارست بالاخره تونستیم یه سرپبچ بکشیم !هیچ وقت فکر نمی کردم که یه پیچ می تونه انقدر مهم باشه!!
 2-ما اول تصمیم گرفتیم کلاس مواد رو بپیچونیم ! اما بعد فکر کردیم که چرا ما؟؟ یه کاری می کنیم که استاد خودش ناخودآگاه کلاس رو بپیچونه! که هم ما غیبت نخوریم هم بتونیم با "روانپیچی"(نوعی بیماری مسری که به تازگی در میان بچه های کلاس ما شایع شده ) زودتر بریم خونه و ریاضی......(یاد امتحان که میفتم جورابم بو می گیره!! )
اول آقایون پیشنهاد دادن که بگیم یه عده ای از بچه ها دارن میرن مشهد!غافل از اینکه استاد خودش با آموزش ارتباط تنگاتنگ داره پس این نقشه با شکستی مفتضحانه به پایان رسید!عینک
دوم خانوما از در نرمی و لطافت در آمدند و با هنرمندی ( اگه نمی دونید بدونید که پاچه خواری هنر هشتمه ) و فقط با استفاده از چند هندوانهسبز ! تونستن کلاس را ساعت 2.15 به پایان برسونن !!
3-حالا نوبت رسید به روان ، از اونجایی که استاد( به قول سارا) یه علاقه ی عجیبی ! به آقایون داره قرار شد اونا برن و با ایشون صحبت کرده و بله رو ازش بگیرنخجالت !!!
این شد که همگی در پی استاد شدیم !( تاثیرات کلاس ادبیا ت) نکته ی جالب این بود که یکی از آقایون اصرار عجیبی به گیر آوردن شماره ی استاد داشتشوخی(کلک) !!!
خلاصه هر کس گوشه ای از دانشگاه رو می گشت ( خوشبختانه  دانشگاه ما خیلی گوشه نداره وگرنه استاد هیچ وقت پیدا نمی شد! ) یکی دفتر اساتید، یکی ساختمون اینور ، یکی ساختمون اونور ، یکی خواهران ، یکی برادران !، چندتا از بچه ها هم رفتن آمفی تئاتر چون استاد ساعت 2.30 سمینار داشت.در همین اوضاع و احوال بود که ما جلوی نمازخونه جمع شده و مشغول همفکری! بودیم دیدیم صداها ی عجیبی میاد ! اول فکر کردیم صدای زنگ گوشی یکی از بچه هاست ! بعد دیدیم نه ! صداها واقعی تر از این حرفاست.
وقتی گوش کردیم دیدیم بله! دوباره یه گروهی از بچه ها در آسانسور گیر افتادن ! در همین لحظه بود که هر کس دغدغه های دیگرش رو کنار گذاشته و به یاری دوستان و همنوعان خود شتافت!!! هر کس هر جوری که می تونست کمک می کرد. یکی به بچه ها روحیه میداد ! دو نفر در آسانسورو فشاد میدادن تا باز بشه ! یکی رفت مسئولین ایمنی  رو خبر کرد ! یکی زنگ زد آتشنشانی ! اما نتیجه ای حاصل نشد !
یکی از بچه ها می خواست بره از در آسانسور طبقه ی بالا با طناب بپره پایین و بچه ها رو از در روی سقف آسانسور نجات بده که بقیه جلوش رو گرفتن !!!در همین لحظه  آسانسور خودش به راه افتاد و بعد از چند لحظه در یکی از طبقات ایستاد و باز شد ...اشک شوق بر گونه ی همه نشسته بود و همه از اینکه این همه ترس و دلهره و انتظار به پایان رسیده بود در پوست خود نمی گنجیدند!!!
( خارج از شوخی فکر کنم پدیده ی پخش مسئولیت اتفاق افتاده بود!!!!!)

بالاخره استاد هم حلول کردند و فرمودند : اگه می خواهید زودتر تعطیل بشم ببخشید تعطیل کنم باید در سمینار شرکت کنید!!(اما استاد بیچاره خبر نداشت که ما شرکت کننده نیستیم شرکت کننده نماییم نیشخند)
تازه اینجا بود که ما خبردار شدیم اینها همه  نقشه ی استاد برای پر کردن صندلی های سمینار بودهعینک!
همه از نیرنگی که خورده بودن ناراحت بودن که به ناگاه آقایی با یک جعبه شیرینی وارد شد و از اونجایی که بچه های ما شیرینی خیلی دوست دارنلبخند!! روحیه از دست رفته دوباره بدست آمد!!
بالاخره تلاشهای ما نتیجه داد و ما اونروز 2 ساعت زودتر رسیدیم خونه و همین باعث شد که امتحان رو با موفقیت بدیم و سربلند بشیم !!!!اینم به افتخار خودموندستدستدستدستدستدست

                                                                فائزه اردستانی      

نوشته شده در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط همکلاسی نظرات ()


Design By : Pichak