السلام ای حضرت سلطان عشق

                      یا علی موسی الرضا ای جان عشق

                                           السلام ای بهر عاشق سرنوشت

                                                                           السلام ای تربتت باغ بهشت

                 

                       میلاد شمس الشموس

                                   خسرو اقلیم طوس 

                                                     شاه انیس النفوس

                   حجت سرمد

                                   نگین درخشان وطن 

                                                     السلطان اباالحسن

            مبــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــ

 

       

 

          بی پناهم خسته ام مولای من

           کم از اهو  نیستم آقا به قربان دلت

             کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت

            در میان دفتر سرخ شهیدان دلت

             باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت          

 

          

               

/ 24 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدباقر

یک خواب و تعبیرش یک شبی بود که خیلی راحت خوابیدم بر خلاف همیشه که با افکار و توهماتی به رخت و خواب می رفتم...دمدمه های سحر بود اینو از بیدار شدنم پس از خواب فهمیدم...در خواب دیدم در برکه ای بزرگ روی یک قایق کوچولو به استراحت و تفکر می پردازم...چه لحظاتی ...دوربر برکه از دور دستها گرفته تا این نزدیک ها همه گل هاو درخت های زیبا و سر به فلک کشیده زینت بسیار زیبایی به وجود آورده بودند...صدای پرندگان ،نسیم خوشبوی بهاری و هزاران لذت های بی شمار ...ناگهان آسمان آبی تیره گشت ،ابرها به هم پیوستند و طوفانی عجیب سر گرفت...اول پاروهایم شکست بعد قایقم و من در اب افتادم...شنا کنان خودم را تا دم ساحل مانند برکه رسانده بودم..در آن نزدیکی نی هایی بودند که چندی پیش از زیبایی اش لذت می بردم اکنون تنها امیدم برای بیرون آمدن از این هچل بودند...نمی دانم چراهر چقدر به آنها دست می بردم تا مرا نجات دهند از ریشه ها ضعیف بودند و زود کنده می شدند و من دوباره با موج به آب کشیده می شدم و هین تکرا مرا بیدار کرد و دیدم تقریبا سحر است.

کامیار

با توجه به چيزي كه من توي بقيه وبلاگا ديدم انگار نقشه 1شنبه هم كنسله!!!

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!» آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خد

..... در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

چشم ها را باید شست! زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روزبعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد،زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم! زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم.

فرهنگ

خدا آخر و عاقبت ما رو با این درس روش تولید به خیر کنه.... تقریبا هیچچی نمیفهمم....[گریه]

فرهنگ

خدا آخر و عاقبت ما رو با این درس روش تولید به خیر کنه.... تقریبا هیچچی نمیفهمم....[گریه]

فرهنگ

آخرشم میخواد یه سری سوال مشخص کنه و یه سری مذخرفات رو امتحان بگیره و اون وقت نمرات .....[ناراحت]

........................................................

من مرید فرهادم ،خسرو اگر باشی چه غم بیستون راهش کجاست ؟رسمم اگر دانی چه غم «چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید» حرف خوبیست ولی ،حرف بد اگر خوانی چه غم چشم ها را باید بست ، دروغ ها را هرگز نباید دید حرف من اینست حتی اگرهم دوست باشی! چه غم من دوست داشتن را دوست دارم مثل رفاقت با رفیقان را اگر یکی هم غیر باشد ، اگر آن هم تو باشی چه غم گاهی اوقات نباید واقعیتها را پذیرفت و هرگز نمی توان با پاک کردن مساله همه چیز را واقعی نشون داد پس بعضی اوقات باید چشم ها را بست و پنهانی به دل و عقل و وجود و احساسو قلب و ... گفت که اشتباهی آمده ای این راهت نبود برگرد...