یک داستان کوتاه زیبا و منحصر به فرد

  شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را   بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

   شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

   استاد پرسید: چه آوردی ؟

  با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به   امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

  استاد گفت: عشق یعنی همین...!

  شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

  استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

  شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

  استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

  استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

    و این است فرق عشق و ازدواج ...

M.M

/ 3 نظر / 7 بازدید
مددی

جالب بود در کل آدما باید بدونن تو زندگی تقریبا هیچوقت همه چیز بر وفق مراد آدم نیست و بعضی چیزا فقط یه رویا یا شاید یه افسانه باشن

M.M

حميد جون حق با توست.توي اين دنيا هميشه يه چيزايي هستند كه هرچقدرم كه براشون تلاش كنيم بهشون نمريسيم.اين قانون طبيعته. "خدايا به من تواني بده كه أنچه را كه نميتوانم بپذيرم تغيير دهم و أنچه را كه نميتوانم تغيير دهم بپذيرم."

فرهنگ

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اینت ندانم. وگر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی که شور هستی از توست شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو غم از تو مستی از تست به آسانی مرا از من ربودی درون کورهی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند دل از عشق برگیر! که نیرنگ است و افسون است و جادوست! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است اما نوشداروست چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی میگدازد از آن شادم که در هنگامه ی درد غمی شیرین دلم را مینوازد اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانیست وگر عمرم به ناکامی سرآید ترا دارم که مرگم زندگانیست.