یک داستان

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسرچهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکرد و او را با جامه های گران قیمتو فاخر میآراست و به او از بهترینها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوستمیداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد. اما همیشه میترسید کهمبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور ومحتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میکرد و اونیز همسرش را در این مورد کمک میکرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود کهسهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلبدوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد .
روزی پادشاه احساسبیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش میاندیشید و در عجب بود و با خود میگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگهستم ، تنها ماندهام."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همهبیشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهای فاخر کردهام و بیشترین توجه من نسبت بهتو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟" او جواب داد "بههیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلبپادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طولزندگی به تو عشق ورزیدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برایکمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه منمیآیی؟ او گفت "متأ سفم ، در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری کهبتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلولهای ازآتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهتهستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهیفراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه میکردم .
    
در حقیقت،همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجهبه اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کردهایم و به او پرداختهایم، هنگام ترکسازمان و یا محل خدمت، ما را تنها میگذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد ازما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقی نمیکند چقدر با همبوده ایم، بیشترین کاری که میتوانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدیهمراهی کنند. همسر اول ما عملکرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آنغفلت مینماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است .  

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

متن قشنگی بود به قول آذرجون هر2 بعدش [دست][دست][دست] آذرجونم شعرروچراتحریف میکنی[نیشخند] اصل شعر: بچه که عمرونفسه یکیش خوبه 2تاش بسه یعنی چی 2تازن [قهر][عصبانی] الان یکیشم گیرنمی یاد[نیشخند][عینک]

کامیار

[شیطان][شیطان][شیطان][شیطان][شیطان]

سارا

جالب بود...[دست][دست][دست] آقایون باید هر دو بعد رو آویزه ی گوششون بکنند...[لبخند] مهندس...چرا کم پیدایین؟؟؟!!![سوال]

فرهنگ

خان مفتحی شعر خیلی جالبی بود مخصوصآ مصرع دوم!!!!![قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

کامیار

به یک حامی حقوق آقایان نیازمندیم!!![گریه][گریه][گریه]

محمدکاظمی

[گل][گل]با قسمت اول موافقم شاید هم بیشتر

سعید

متن جالبی بود. خیلی باحال بود.

سعید

کامیار جون خودت رو اذیت نکن. با اینجا آگهی دادن که سهله اگه تو صفحه اول همه روزنامه ها هم آگهی بدی عمرا اگه بتونی پیدا کنی .

سعید

فرهنگ جون تا کامیار سکته نزده سریع جمله ات رو اصلاح کن.

کامیار

اشکال نداره فرهنگ از نظر من نمرش 100هست!!!